خط سرخ شهادت آل محمد و علي است و اين افتخار از خاندان نبوت و ولايت به ذريه طيبه آن بزرگواران و به پيروان خط آنان به ارث رسيده است
(امام خمینی)
علی حاجبی
تاريخ تولد :1341
نام پدر :غلام
محل تولد :هرمزگان / شهرستان رودان بخش رودخانه
مزار شهید :هرمزگان بخش رودخانه مسجد نبی اکرم(ص)



![]()
خاطرات
تا آخرين نفس
علي سوار ماشين شد و گفت: «دعا كن عباس آقا، براي بچهها دعا كن از ديشب تا حالا با دشمن درگيرند.» هر دو به راه افتادند. در مقابلشان گلولههاي توپ منفجر شد. به اولين خاكريز كه رسيدند علي گفت: «من بايد بروم جلو، ببينم اوضاع چطوره، تو همين جا بمون.» ولي عباس قبول نكرد و به همراه علي رفت. انفجارهاي پيوسته باعث ميشد كه هر چند لحظه يك بار روي زمين بيفتند و دوباره بلند شوند. علي گامهايش را بدون ترس برميداشت، انگار انفجارها را نميديد، عباس كه به شدت ترسيده بود خود را به او رساند و گفت: «بيشتر مواظب باشيد آقا، خطر داره.» علي با اطمينان جواب داد: «راضيام به رضاي خدا.» ناگهان گلولهاي در چند قدميشان منفجر شد.. علي آه كوتاهي كشيد و روي زمين افتاد. عباس نيمخيز كنار خاكريز نشست. براي يك لحظه چشمش به علي افتاد. سراسيمه خودش را روي او انداخت، از زير چشم راست علي خون بيرون ميآمد، آهسته به بدنش دست كشيد، در بالاي پاي چپ او گرمي خون را حس كرد. علي را به دوش گرفت و با سرعت به طرف عقبه به راه افتاد. امدادگر باند را دور پايش پيچيد و گفت: «يه گوشهاي همين جا استراحت كن.» علي چشمهايش را بست، در عالم رؤيا شهيد ماهاني را ديد كه به او ميگويد: «به اين كه هست رضايت نده، بلند شو.» و او ناگهان از روي تخت بلند شد و با پاي مجروح به راه افتاد. عباس با حيرت جلو دويد و گفت: «راه افتادين آقا! كجا؟» علي با آرامش پاسخ داد: «خط» ...



![]()
معجزه
رضا و علي هر دو ساكت بودند و گوش به صداي موتور و افتادن ماشين در دستاندازها داشتند. به مقر كه رسيدند ناگهان صدايي شبيه به صداي هواپيما آمد و پس از آن صداي انفجار مهيبي كه نظيرش را كمتر شنيده بودند. ماشين تكان شديدي خورد. براي چند دقيقه باراني از تكههاي كوچك نامعلومي روي سقف و كاپوت ماشين افتاد. رضا و علي سرشان را بلند كردند. سكوت مرگباري همه جا را فرا گرفت. آنها از ماشين پياده شدند و به سرعت به سراغ بچهها رفتند، تا آنها را كه زخمي شدهاند نجات دهند. پس از انتقال مجروحين به سنگر امداد، كنار هم ايستادند. علي آهي كشيد و با اندوه گفت: «چهار، پنج قدمي ما افتاده بود، ولي ما طوري نشديم، حتي يه خراش بر نداشتيم.» مدتي بعد نيز خودروي علي با سرعت به طرف خط پيش ميرفت، دوستش هم در ماشين ديگري كمي عقبتر از او در حركت بود. علي به كاميوني رسيد و از آن سبقت گرفت اما كاميون به دوستش اجازه سبقت نميداد. پس از اينكه راه باز شد او حيرتزده ماشين علي را ديد كه ميان جاده چرخي خورد و چند مرتبه به چپ وراست منحرف شد، به پهلو برگشت و بعد همان طور به پهلو چند بار دور خود چرخيد و بعد از دوبار ملقزدن، وارونه روي زمين ايستاد. دوست علي كه حالا به او رسيده بود، در تا شده و شكسته ماشين را كشيد اما در باز نميشد. كلافه و درمانده در حاليكه اشك از چشمهايش سرازير شده بود، ناليد: «علي، علي» ناگهان ناباورانه ديد كه در سمت ديگر ماشين باز شد و علي با سر و وضعي آشفته از آن بيرون آمد. نگاه متعجب او سراپاي علي را كاويد. شايد نشاني از زخم در او بيابد، ولي هيچ نشاني از كوچكترين صدمه در او ديده نميشد. اين بار نيز علي اعجاز خداوند را با تمام وجودش حس كرد.



![]()
ميراث دو شهيد
علي كنار يك بلندي روي زمين نشست. قرآن كوچكي را بيرون آورد و به عباس گفت: «مال ماهاني خدا بيامرزه.» عباس آهسته كنارش نشست و گفت: «خدا رحمتش كند.» ناگهان صداي انفجار ميان صداهايشان نشست. هر دو خم شدند. علي آرام در پناه بلندي چند آيه از قرآن را خواند. آنگاه قرآن را به او داد و بلند شد. عباس حيرتزده نگاهش كرد، آرامش و اطمينان خاصي در حركاتش بود، چند گلوله پيدرپي در اطرافشان منفجر شد، عباس قرآن را در دستش گرفت و به طرف علي دويد و دست روي شانهاش گذاشت و گفت: «اين طور جلو نرويد آقا.» علي به سوي او برگشت، صورتش مثل نقره سفيد شده بود. لبخندي زيباتر از هميشه بر لبانش نقش بست. نگاهي مهربان به عباس انداخت و گفت: «خداحافظ عباس آقا.» ناگهان عباس متوجه شد و خودش را در آغوش او انداخت. عباس وحشتزده به چشمان بسته علي نگاه كرد. اشك در چشمانش جمع شد. در حاليكه علي در آغوشش بود و قرآن كوچك او ميان دستش و عباس «ميراثدار» دو شهيد بود.




![]()
