


در سال 1341 در خانه ای محقر و مذهبی در رو ستای رودخانه بخش رودان از توابع استان هرمزگان دیده به جهان گشود. در همان ایام نوجوانی سبقت را از همه ربوده بود و نسبت به همه هم سن و سالانش امتیازاتی بسیار عظیم داشت از نظر روحی قوی و شجاع و مقاوم در برابر مشکلات و در عین حال صبور و بردبار بود. دوران تحصیلاتی بس دشوار پشت سر می گذراند. در دوران راهنمائی بود که بر اثر فقر مادی مجبور بود برای ادامه تحصیل تابستانها را به کار مشغول شود تا مخارجی هرچند ناچیز برای خود ذخیره کند تا بتواند ادامه تحصیل بدهد. او در این دوران از جهاتی می توان گفت شاگردی ممتاز، با هوش کلاس شناخته می شد.
در سال 1357 در اوج گیری انقلاب اسلامی در تمام تظاهرات مردم مسلمان ایران برای برکناری رژیم طاغوت شرکت فعال داشت. در این ایام سر از پا نمی شناخت و کلاً عاشق انقلاب شده بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی باز هم احساس آرامش در خود نمی دید تا اینکه تصمیم می گیرد ترک تحصیل کند و در سال 1359 به عضویت سپاه پاسداران در آمد از اول شروع جنگ تجاوزگرانه رژیم مزدور بعث عراق به فرمان امامش وارد جنگ و مبارزه در راه خدا شد و از زمانی که هنوز سپاه در جنگ شکل نگرفته بود.
در جنگهای نامنظم شرکت فعال داشت. مدت 5 سال بود به طور مداوم در جبهه حق علیه باطل مشغول خدمت به اسلام بود و دلیرانه در تمام عملیاتها در خط مقدم جبهه پیروزمندانه انجام وظیفه می نمود.
از خصوصیات اخلاقی ایشان یکی این بود که در تصمیم گیری قاطع و در راه هدف مقدسی که داشت مقاوم و سرسخت بودند و همیشه از روی شناخت و تحقیق کار را انجام می دادند بحق میتوانیم بگوئیم حاج علی پیرو مولایش امیر المومنین علی(ع) بود با همه گفتگو می کرد و با همه نشست و برخواست داشت و هیچ وقت خود را برتر از دیگران نمیدید. ساده می پوشید، ساده می زیست و غذایش نیز خیلی ساده و مختصر بود و در حقیقت علی بازوی پرتوان لشکر غیور ثارا... بود. در این مدت همه مسئولین لطف و عنایت خاصی نسبت به حاج علی داشتند هیچ وقت حب دنیا و مادیات نتوانست او را جلب کند و علی از تمام این مسائل مبرا و پاک بود. یادمان هست در جلساتی که برای حل و تصمیم گیری در امور جنگ تشکیل می شد چنان شیوا سخن می گفت و طرح می داد که برادران را به شگفت وا می د اشت و علی یار گمنام امام بود. همه همرزمانش می گویند حاج علی در تمام مأموریتهای محوله موفق بود و همه از او رضایت کامل داشتند و به همین سبب بود که چندین مسئولیت به این شهید بزرگوار داده بودند. چند سال مسئولیت مخابرات لشکر را به عهده داشتند و همچنین مسئولیت یگان دریائی و به دنبال آن مسئولیت قائم مقام لشکر را به عهده داشت. به حق علی خوب انجام وظیفه کرد. و علی بزرگ و دلیر در عملیات پیروزمندانه کربلای یک در منطقه مهران با اینکه مرحله اول زخمی شده بود مجدداً روانه پیکار می شود و این بار خود می دانست که شهادت نصیبش می شود و پیوسته به سوی خدا پرواز می کند.
منبع:" ماه نشان" نوشته ی،حمید رضا شاه آبادی، ناشر لشگر41ثارالله،کرمان-1376 


![]()

خط سرخ شهادت آل محمد و علي است و اين افتخار از خاندان نبوت و ولايت به ذريه طيبه آن بزرگواران و به پيروان خط آنان به ارث رسيده است
(امام خمینی)
علی حاجبی
تاريخ تولد :1341
نام پدر :غلام
محل تولد :هرمزگان / شهرستان رودان بخش رودخانه
مزار شهید :هرمزگان بخش رودخانه مسجد نبی اکرم(ص)



![]()
خاطرات
تا آخرين نفس
علي سوار ماشين شد و گفت: «دعا كن عباس آقا، براي بچهها دعا كن از ديشب تا حالا با دشمن درگيرند.» هر دو به راه افتادند. در مقابلشان گلولههاي توپ منفجر شد. به اولين خاكريز كه رسيدند علي گفت: «من بايد بروم جلو، ببينم اوضاع چطوره، تو همين جا بمون.» ولي عباس قبول نكرد و به همراه علي رفت. انفجارهاي پيوسته باعث ميشد كه هر چند لحظه يك بار روي زمين بيفتند و دوباره بلند شوند. علي گامهايش را بدون ترس برميداشت، انگار انفجارها را نميديد، عباس كه به شدت ترسيده بود خود را به او رساند و گفت: «بيشتر مواظب باشيد آقا، خطر داره.» علي با اطمينان جواب داد: «راضيام به رضاي خدا.» ناگهان گلولهاي در چند قدميشان منفجر شد.. علي آه كوتاهي كشيد و روي زمين افتاد. عباس نيمخيز كنار خاكريز نشست. براي يك لحظه چشمش به علي افتاد. سراسيمه خودش را روي او انداخت، از زير چشم راست علي خون بيرون ميآمد، آهسته به بدنش دست كشيد، در بالاي پاي چپ او گرمي خون را حس كرد. علي را به دوش گرفت و با سرعت به طرف عقبه به راه افتاد. امدادگر باند را دور پايش پيچيد و گفت: «يه گوشهاي همين جا استراحت كن.» علي چشمهايش را بست، در عالم رؤيا شهيد ماهاني را ديد كه به او ميگويد: «به اين كه هست رضايت نده، بلند شو.» و او ناگهان از روي تخت بلند شد و با پاي مجروح به راه افتاد. عباس با حيرت جلو دويد و گفت: «راه افتادين آقا! كجا؟» علي با آرامش پاسخ داد: «خط» ...



![]()
معجزه
رضا و علي هر دو ساكت بودند و گوش به صداي موتور و افتادن ماشين در دستاندازها داشتند. به مقر كه رسيدند ناگهان صدايي شبيه به صداي هواپيما آمد و پس از آن صداي انفجار مهيبي كه نظيرش را كمتر شنيده بودند. ماشين تكان شديدي خورد. براي چند دقيقه باراني از تكههاي كوچك نامعلومي روي سقف و كاپوت ماشين افتاد. رضا و علي سرشان را بلند كردند. سكوت مرگباري همه جا را فرا گرفت. آنها از ماشين پياده شدند و به سرعت به سراغ بچهها رفتند، تا آنها را كه زخمي شدهاند نجات دهند. پس از انتقال مجروحين به سنگر امداد، كنار هم ايستادند. علي آهي كشيد و با اندوه گفت: «چهار، پنج قدمي ما افتاده بود، ولي ما طوري نشديم، حتي يه خراش بر نداشتيم.» مدتي بعد نيز خودروي علي با سرعت به طرف خط پيش ميرفت، دوستش هم در ماشين ديگري كمي عقبتر از او در حركت بود. علي به كاميوني رسيد و از آن سبقت گرفت اما كاميون به دوستش اجازه سبقت نميداد. پس از اينكه راه باز شد او حيرتزده ماشين علي را ديد كه ميان جاده چرخي خورد و چند مرتبه به چپ وراست منحرف شد، به پهلو برگشت و بعد همان طور به پهلو چند بار دور خود چرخيد و بعد از دوبار ملقزدن، وارونه روي زمين ايستاد. دوست علي كه حالا به او رسيده بود، در تا شده و شكسته ماشين را كشيد اما در باز نميشد. كلافه و درمانده در حاليكه اشك از چشمهايش سرازير شده بود، ناليد: «علي، علي» ناگهان ناباورانه ديد كه در سمت ديگر ماشين باز شد و علي با سر و وضعي آشفته از آن بيرون آمد. نگاه متعجب او سراپاي علي را كاويد. شايد نشاني از زخم در او بيابد، ولي هيچ نشاني از كوچكترين صدمه در او ديده نميشد. اين بار نيز علي اعجاز خداوند را با تمام وجودش حس كرد.



![]()
ميراث دو شهيد
علي كنار يك بلندي روي زمين نشست. قرآن كوچكي را بيرون آورد و به عباس گفت: «مال ماهاني خدا بيامرزه.» عباس آهسته كنارش نشست و گفت: «خدا رحمتش كند.» ناگهان صداي انفجار ميان صداهايشان نشست. هر دو خم شدند. علي آرام در پناه بلندي چند آيه از قرآن را خواند. آنگاه قرآن را به او داد و بلند شد. عباس حيرتزده نگاهش كرد، آرامش و اطمينان خاصي در حركاتش بود، چند گلوله پيدرپي در اطرافشان منفجر شد، عباس قرآن را در دستش گرفت و به طرف علي دويد و دست روي شانهاش گذاشت و گفت: «اين طور جلو نرويد آقا.» علي به سوي او برگشت، صورتش مثل نقره سفيد شده بود. لبخندي زيباتر از هميشه بر لبانش نقش بست. نگاهي مهربان به عباس انداخت و گفت: «خداحافظ عباس آقا.» ناگهان عباس متوجه شد و خودش را در آغوش او انداخت. عباس وحشتزده به چشمان بسته علي نگاه كرد. اشك در چشمانش جمع شد. در حاليكه علي در آغوشش بود و قرآن كوچك او ميان دستش و عباس «ميراثدار» دو شهيد بود.




![]()



همسر شهید:
یادم است وقتی ایشان آمده بود خواستگاری زمان نماز ظهر بود و دعا که می خواندم مفاتیح را باز کردم و قبل از باز کردن مفاتیح گفتم ای علی به من علی بده که از نظر خصوصیات ظاهری و باطنی آنچه را دوست داشتم داشته باشد. داخل مفاتیح اعمال 13 رجب تولد حضرت علی(ع) آمد و بلافاصله درب خانه زنگ زدند و رفتم درب را باز کردم ایشان در ماشین بود و اول متوجه نشدم. بعدها متوجه شدم هرچه در این زمینه ها از خدا خواستم به من داد.
چندتا وسائل برقی گرفته بودند و مانند یک فرد مخترع کار می کردند و نظرات عجیبی می دادند و وسائل جدیدی می ساختند.
همیشه می گفتند خدا کند مرگ من قبل از مرگ پدر و مادرم باشد. همینطور هم شد.
اوایل انقلاب ایشان در رابطه با حضرت امام زندانی شدند.
شاه به امام می گفت: با کدام نیرو می خواهی با من بجنگی!؟ امام جواب می دادند: سربازان من می آیند آنها یا در کوچه بازی می کنند یا هنوز به دنیا نیامده اند.
آن شبی که آمده بودند خواستگاری انگار یکدیگر را خوب می شناختیم و سالها با هم زندگی کرده بودیم در صورتی که قبل از آن هیچ آشنایی با هم نداشتیم.
چند روز بعد از ازدواجمان خواست برود جبهه ،گفتند تازه 14 روزه ازدواج کردید، می خواهید اجازه دهید بروند، گفتم چه اشکال دارد .کنار من بماند چه فایده دارد. بعد گفتند چقدر دلت سخت است.
روزی شهید گفتند ما 5 سال رفتیم حالا بقیه بروند و می خواست مرا امتحان کند. من گفتم هر کس رادر گور خود می خوابانند و باید جواب خدا را بدهند. گفتم 4 سال روی شما کار کردند تا یک نیروی کارامد وفرماندهی بشوی که کمک کنی و اگر نروید خیانت به اسلام است. بعد گفتند فقط می خواستم شما را امتحان کنم من در مورد رفتم به جبهه صحبت کسی را گوش نمی کنم.
![]()



(یا من اسمه دواأ و ذکر شفاء)
![]()
ای خدایی که نامت تسکین دهنده قلبهای بیماران است. ای خدائی که ذکر اسمت زنگار درد و محنت و رنج و بلاها را و از پیکرهای غم آلود میزداید. ای خداوند منان، ای خداوند ستار و ای خداوند غفار، تو خود می دانی که زبانها و قلم ها از ستایش و توصیف عاجزند، پس چگونه من عاصی به خود اجازه می دهم که با تو درد دل کنم. خداوندا اگر یقین نداشتم که تو غفار والذنوبی، هرگز لب به سخن گفتن با تو نمی گشودم ولی تو در عین حال که غفاری و ستار هم هستی با وجودی که تمام اعمال سر و نهان را می دانی اما ذره ای پرده از کارم بر نمی داری و پیوسته الطاف خود را در تمام امور شامل حالم می نمائی. خدایا خود بهتر می دانی که تا به حال چه عیبهائی و چه نعمتهایی به من عطا نموده اید چه عنایتهای بزرگی که من هرگز لیاقت آن را در خود نمی دیدم و اینها چیزهایی بود که من شعور درک آنرا نداشتم و چه بسیار نعمتهایی که من قادر به درک آن نیستم. خدایا از اینکه توان داده ای تا در جوار پیکار گران راه تو باشم و همراه آنها در جنگ عیله کفر شرکت نمایم نعمتی است که به هیچ عنوان من قادر به سپاسگذاری آن نخواهم بود. خدایا به جبهه نیامده ام که از این راه شهرتی کسب کنم، به جبهه نیامده ام که نامم بر سر زبانهای دوستان و آشنایان باشد، به جبهه نیامده ام که دسته های گل بر گردنم بیندازند، به جبهه نیامده ام که از شر غمها و ناراحتیهای دنیا در امان باشم، بلکه جبهه را چونکه راه انبیاء و اولیاء و محبان تو بود و اصلاً چو ن راه رسیدن به تو بود انتخاب کردم. پس ای قادر منان مرا در آتش آرزوی رسیدن به خود نسوزان و ره را هر وقت که صلاح می دانی بر این حقیقت هموار گردان. خدایا سعادت همگام بودن با رزمندگان را مفت بدست نیاورده ام. حداقل حاصل سالها دوری از والدین و وطن بوده و متحمل شدن بسیاری از سختیها در شبهای تاریک و در بیابانها و روزهای گرم و سوزان در میان طوفانها و در میان گل و لای های البته توفیقی بوده که خود عنایت کردی، پس عاجازنه از تو میخواهم که لحظه ای مرا به حال خود رها نکنی و تا پایان راه همچنان خود راهنمائی باشی و مرا از فیض عظمای دیدارت محروم مگردان. خدایا من معترف هستم که گناه بسیار مرتکب شده ام، چه به لحاظ نادانی و چه از لحاظ سهل انگاری، اما همچنان چشم به درگاه رحمت تو بوده، زیرا که این تن ضعیف من طاقت و تحمل عذاب تو را ندارد و پس ای خداوند مهربان از تو میخوام که با من با فضیلت رفتار و با عدالت. خدایا این تقاضا ها و دردهای دلم را به تو گفتم، گرچه خود بر همه آنها واقفی آن است که همچنان که مرا در پرتو عنایات خود غوطه ور نموده ای باز هم در همه جا در همه حال رحمتت را شامل حالم گردانی.
.
![]()




پدرودوستان شهید
حمید رضا شاه آبادی:
مو های سفید درویش روی شانه هایش ریخته بود و ریش بلندش تا آستانه سینه اش می رسید .چشمان نافذش را زیر ابروهای پر پشت و جو گندمی به مرد دوخته بود. گویی ترکیدن بغض او را انتظار می کشید بغض مرد به هق هقی شکست و شانه های لاغرش به لرزه افتاد .کمی دورتر هم صدای هق هق بلند بود و صدای قرآن که برمزاری تلاوت می شد. درویش بر تل خاکی نشسته بود و مرد به قدر یک گام پایین پای او .درویش دم فرو داد و بیرون آورد : امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
مرد اشک از چشمهاباکف دست سترد و رو به درویش گفت :آواره ام درویش ،خسته ام ،بی خانمانم ،زمینم را گرفته اند ،باغم را گرفته اند ،به زور با تفنگ آواره ام کرده اند. قوام شیرازی آواره ام کرد .حالا کپر نشینم ،از مال دنیا هیچ ندارم ،تنهام درویش ،تنها.
![]()
و دوباره شانه ها به هق هقی بلند لرزیدند .باد زوزه کشان قبرها را دور می زد و میان کلمات مرد می لرزید .درویش گفت:
یا غیاث من لاغیاث له
هق هق مرد فرو نشست .صدای گریه از مزار آن سو بلند بود.
مردگفت: همه حاجتم اینه که بچه هام موندنی بشن ،اجل از بچه هام دور بشه ،از دوست محمد از علی ،علی که ناخوشه .
درویش گفت:از ته دل بخواه ،حاجتت روا می شه ،دل بده مرد ،دل بده.اسمت چی بود؟مردگفت: غلام .
هق هق مرد دوباره با لا گرفت .درویش دست برشانه اش گذاشت وگفت: امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء
صورت استخوانی و آفتاب سوخته مرد خیس شده بود .موهای آشفته سیا هش با هر وزش باد تکان می خورد .درویش از جا کنده شد .دست به زیر بغل مرد انداخت و از جا بلندش کرد وگفت: بلند شو غلام ،نذر کن روزه بگیری ،حاجتت رواست ،اگر خدا بخواهد.
و بعد با سر آستین چشمهای مرد را پاک کرد .
غلام نگاه پرسنده اش را به درویش دوخت ،اما پیش از آنکه کلامی بگوید ،درویش دست برسینه اش گذاشت. گفتم: برو، برو غلام ،چیزی نگو .
مرد پشت به درویش کرد و قدم برداشت .باد زودتر به پشتش می خورد و به پایین تپه سرازیرش می کرد. چند گام که رفت ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد .درویش پشت به او ایستاد ه بر تلی از خاک دستهایش را به حالت دعا به آسمان بلند کرده بود .مرد به درویش خیره شده بود. بی اختیار پلکهایش را بست و پشت به درویش دوباره به راه افتاد .باد شدید تر از قبل به پایین هلش داد. در هر قدم پاهایش در خاک فرو می رفت .چند قدم دورتر از تابوت ،زنی افتان و خیزان به سر و رویش می کوفت و پشت سر مرده می آمد. زوزه باد ناله های زن را در هم می پیچید.
باد غلام را به پایین هل می داد .غلام کنار تابوت رسید چهار سیاه وردی نامفهوم رازمزمه می کردند و با مشقت با لا می کشیدند چند قدم بعد به زن رسید که زانو به زمین زده بود و خاک برسر و صورت می پاشید .از زن که گذشت به یاد کپرش افتاد .نکند باد گپر را از جا بکند .قدم هایش را تند تر کرد .پایین شیب باد هم آرام گرفت .یک بار دیگر به پشت سرش نگاه کرد .برگشت و راهی ده شد .
در آستانه ده از میان حلقه بچه هایی که پر سر وصدا بازی می کردند گذشت .به جمع پیرمرد هایی که در سینه آفتاب نشسته بودند .سلام داد وبه گپرخودش رسید .زنش حلیمهبا کوزه آب از کپر بیرو آمده بود ،مردی را که لبخند زد و گفت :الحمدولله حالش بهتره .
![]()
واما حضور پرافتخار علی در دوران دفاع مقدس:
رضا ایرانمنش تکیه بردیواره سنگر فرماندهی نگاهش را به دور دست دوخته بود .گویی انتظار کسی را می کشید که باید از دور ها می آمد .عینک پهن دودی نیمی از صورتش را می پوشاند و ریش نرم و کم پشتی روی صورتش جا گرفته بود .چشمهایش که خسته شد،نگاهش را به زمین انداخت .
می خواست داخل سنگر برود که عباس با قد کوتاه و هیکل خپلش از راه رسید .قوطی کمپوتی را که توی دستش بود به دهان برد و قدری از آن را سر کشید و رو به رضا گفت :
برویم آقا ؟
رضا گفت :نه
عباس با لحنی آکنده از خرسندی گفت :
پس بمانم .
رضا گفت:انگار بهت بد نمی گذره .
عباس با خنده گفت :
بچه های تدارکات اینجا خیلی آقان .
رضا سری تکان داد و پتوی جلوی سنگر را کنار زد و داخل شد .
رضا که وارد شد ،حاج قاسم سرش را از روی نقشه بلند کرد و گفت:
خوب چی شده ؟
رضا گفت: نمی دونم وا لا، بد قول نبود ،می تر سم طوری شده باشه .
حاج قاسم دوباره سرش را روی نقشه انداخت و با کف دست چپ دوباره روی زمین کوبید ،رضا رفت و کنار حاجی نشست .حاجی سر با لا آورد و به او نگاه کردوگفت:
آقا رضا چند وقت جبهه ای ؟
رضا آرام و سربه زیر جواب داد.
ده ماه .
حاج قاسم گفت: تو این ده ماه لابد فهمیدی که توی جبهه همه کارا خدایی
می گذره .
رضا سر بلند کرد و نگاه پرسش گرش را برای لحظه ای به حاجی دوخت .
حاجی با همان لحن قبل ادامه داد .
یعنی اینجا من و امثال من کاره ای نیستیم .امور با نظر دیگری میگذره ،میفهمی چی می گم ؟رضا سربه زیر به جلو پایش خیره شده بود و حرف
نمی زد .حاج قاسم ادامه داد :
می خوام یک کلوم برات نتیجه بگیرم که اگه نیومده ،کار خداست
این بار رضا صدایش را با لا تر برد و گفت :
خدا شاهده حاجی من واسه بهتر شدن کار می گم ،و ا لا خودت می دانی که هیچ وقت از زیر کار در نرفتم.
![]()
خوب اون از من بهتره بچه ها قبولش دارن .خدایی نمی شه که وقتی اون هست من مسئول باشم. حاجی با لحنی تند تر گفت :
مگه الان معاون تو نیست .
ایرنمنش گفت: چرا ،هست.
حاج قاسم گفت: خوب بیشتر کار بده دستش ،بیارش تو خط .اما مسئولیت با خودت .تو مسئولی و اون معاون.
رضا خودش را عقب تر کشید تا صورت حاج قاسم را بهتر ببیند.
رضا گفت: همین الان هم سوار کاراست، حاجی ،وضع بچه ها را بهتر از من میدونه .تو ارتش دوره دیده ،وارده ،برات گفتم که بسیجی راه افتاده اومده جبهه اول کار فرستادنش ارتش،کلی دوندگی کردیم تاآوردیمش پیش خودمون.به هر حال از ما گفتن بود .شاید هم به قول شما خواست خدا چیزدیگه است اما همین قدر مطمئنم که اگه شما می دیدیش نظرت عوض
می شد .
حاجی گفت :حالا که نیومده توهم پاشو برو دنبال کارت.
رضا از جا بلند شدو گفت :
هر چی شما صلاح بدونین حاجی.
حاجی روی زمین نیم خیز شد .با رضا دست داد و دوباره سر جایش نشست.
رضا هنوز قدمی نگذاشته بود که صدای توقف یک ماشین جلوی سنگر به گوش رسید .چشمهای رضا درخشید .
خودشه حاجی .
حاجی به رضا نگاه کرد وبه در سنگر ،رضا فوری بیرون رفت .رضا جلو رفت و دست روی شانهای او گذاشت وگفت: هیچ معلوم هست کجایی علی آقا؟
چهره اش عرق کرده بود و موهای مجعد سیاهش در نور خورشید برق می زد .با هم دست دادند و رضا به بازوی علی کوبید و گفت : حاجی منتظرته ،دیگه نا مید شده بودم .
علی گفت: شرمنده !
با هم داخل سنگر شدند حاجی سر بلند کرد .رضا از جلو در کنار رفت و آن وقت علی داخل شد .سلام کرد .حاج قاسم جوابش را داد و از جا بلند شد .رضا جلو آمد و به حاج قاسم گفت :تسمه پروانه پاره کرده بود. گفتم که
بد قول نیست .علی پاهای بی جورابش را از پوتین بیرون آورد و جلو آمد با حاج قاسم دست داد و حاجی با نگاهی به سرتا پای اوگفت :همینه اون پهلوون شیر افکنی که می گفتی ؟رضا گفت :خود خودش ؛علی حاجبی، گل سر سبد بچه های مخابرات .
حاج قاسم دوباره نگاهی به علی انداخت و گفت : خوب علی آقا تعریف کن ببینیم .علی گفت: چی بگم وا لا، رضا گفت امروز خدمت برسیم ،حالا نمی دونم برای چی. حاج قاسم نگاهی به رضا انداخت و بعد دوباره رو به علی کرد وگفت : بچه کجایی علی آقا ؟
علی گفت: رودان،دورو بر بندر عباس .
حاج قاسم گفت: چند وقت جبهه ای ؟
علی گفت: پنج ماهی می شه که پیش بچه های ثارالله هستم، قبلش هم یک مدت تو ارتش بودم .حاجی بلافاصله پرسید : اونجا چی کار می کردی ؟
علی گفت: مخابرات زرهی . رضا یک دفعه میان حرفشان پرید و گفت :
بی سیم تانک های غنیمتی رمضان رو علی آقا روبه راه کرد ،تو کارش خیلی وارده .
حاج قاسم نفس عمیقی کشید و گفت : این آقا رضا چند وقت پاشو کرده تویه کفش و می گه که علی حاجبی واسه فرماندهی مخابرات از من لایق تره ،خلاصه حرفش اینه که تو بشی فرمانده اون بشه معاون تو .
![]()
علی با دهان باز و نگاهی بهت زده چند لحظه ای به حاجی نگاه کرد و گفت : من،...نمی فهمم...یعنی چه ؟!حاج قاسم فوری جواب داد :گفتم این آقا رضا
می گه توبشی فرمانده اون بشه معاون .
علی با همان بهت پرسید :آخه چرا ؟حاجی گفت: دیگه چرا شواز خودش بپرس .به هر حال من حرفی ندارم حالا خودتون هر طور که فکر می کنید بهتره ،همون طور عمل کنید.
علی گفت :ولی حاج آقا ...
صحبتش را یک تازه وارد به سنگر نیمه تمام گذاشت .بسیجی گفت :حاجی
حاجی جواب داد:بفر ما. بسیجی قدمی جلو آمد و گفت : حاجی .حاجی سرش را با لا گرفت و گفت :بگو آقا مجید ،خیر باشه .بسیجی با صدای گرفته جواب داد :حاجی...حسین...
حاج قاسم گفت: حسین، کدوم حسین ؟
بسیجی گفت: حسین غفاری.
حاجی نیم خیز شد و گفت : حسین غفاری چی شده ؟
بسیجی گفت: تو ماشینه.
حاجی گفت: خوب بگو بیاد تو.
بسیجی گفت :عقب...عقب...تو وانت حاجی و بقیه از سنگر خارج شدند نگاه جستجو گر حاج قاسم به تویوتایی که دورتر از سنگر اونزدیک منبع آب ایستاده بود و چند نفر دورش جمع شده بودند ،گره خورد .
قدم هایش را تند کرد آنهایی که دور ماشین ایستاده بودند برگشتند و به حاج قاسم سلام کردند .از میانشان یکی جلو آمد و رو به حاجی گفت : بچه های گشت پیداش کردن.
حاجی جلوتر رفت .عقب تویوتا، از زیر یک پتو خاکستری اندام یک انسان به چشم می آمد. حاجی دست جلوبرد تا پتورا کنار بزند .اما آن که جلوآمده بود دستش را گرفت و گفت :نه حاجی
حاجی خواست چیزی بگوید که اوپلاکی توی مشت حاجی گذاشت و گفت :
سر نداره .
حاجی پلاک را توی مشتش فشار داد و دستش را پس کشید بعد بی اختیار دست دیگرش را روی شانه علی که کنارش بود گذاشت و گفت :
اناالله انا الیه راجعون .
راه خلوت و پردست انداز .هر سه جلو نشسته بودند ؛علی ،رضا و عباس که پشت فرمان نشسته بود .عباس که گویی دنبال حرفی برای گفتن می گشت گفت: فردا هم باید بیاییم؟
رضا که حواسش جای دیگری بود گفت :چی؟
عباس گفت:گفتم فردا هم باید بیاییم ؟رضا گفت :اگه از موتوری تسمه بیارن .
عباس گفت :یعنی تو مقر به این گندگی یک تسمه پیدا نمی شه!!
رضا با لبخندی گفت :تو که بدت نمی یاد گاه گداری به اینجا سر بزنی .عباس خنده کنان گفت: ها وا لا ،اقلایک تلفن به خونه میزنم .
جا افتاده به نظر می رسید .سکوت داشت دوباره جا گیر می شد که علی نفس عمیقی کشید و روبه رضا گفت : تو میشناختیش ؟
رضا سر به سوی او گرداند و گفت کی رو ؟
علی گفت:همون...حسین..حسین غفاری رو؟
رضاکمی چهره اش را به هم کشید و گفت :نه زیاد از بچه های شناسایی بود .
این بار عباس وارد حرف شد و پرسید : جوون بود آقا ؟
رضا گفت :آره بیست وچهار پنج ساله. عباس گفت: خدا به پدرو مادرش صبر بده .رضا گفت بابا طرف زن و بچه داره .
![]()
عباس بلافاصله جواب داد : بی چاره زن وبچه اش .
رضا گفت تو جبهه اونایی که می رن از همه بهترن .کسی که ناخالصی داره اگه بمب جلو پاش بخوره زمین، باز هم می مونه. عباس گفت .تو کار خونه ما یه جوونی بود عین ید دست گل ،با صفا ،با خدا.همن اول جنگ راه افتاد طرف جبهه بعد از دو ماه به شهادت رسید .دقایقی بعد تابلو های کنار جاده نشان از نزدیک شدن آن ها به مقرشان داشت. آن موقع بود که عباس به حرف آمد
: هر جا که برویم مقر خودمون یک چیز دیگه است . همان وقت صدایی شبیه به صدای هواپیما آمد و پشت سرش صدای انفجار شدیدی که نظیرش را کمتر شنیده بودند .هم زمان ماشین تکان شدیدی خورد.برای دقیقه ای بارانی از تکه های کوچک نا معلومی روی سقف و کاپوت ماشین ریخته شد .گرد وغبار توی هوا پخش شده بود. تا به خودشان بیایند صدای ناله هایی از اطراف ماشین بلند شد .علی از ماشین پیاده شد و رضا هم.گرد وغبار آرام فرو نشست و از پس آن اول منبع آبی که سوراخ سوراخ شده بود و آب از هر سوراخش فوران می کرد دیده شد و بعد پنج شش مجروح که در اطراف آن ناله می کردند .علی به سراغ یکی که از همه نزدیک تر بود رفت اوجوانی شانزده هفده ساله بود. جوانک از درد پاهایش را به هم می مالید و دست راستش را روی زخم پهلویش فشار می داد .علی چفیه اش رااز دور گردنش باز کرد و آن را مچاله روی زخم مجروح گذاشت .بعد دست لرزان او را گرفت وروی چفیه قرار داد و گفت : فشارش بده .رضا روی مجروح دیگری خم شده بود .یکی دیگر در بیست قدمی او افتاده بود .زود خودش را به او رساند .عاقله مردی بود .خون شدیدی از با لای گردنش فوران می کرد.دستش را زیر چانه مرد برد و روی زخم گذاشت .مرد مجروح دستهایش را به دو طرف باز کرده بود و با تشنجی شدید تکان می خورد. خون بند نمی آمد. زود تکه ای از لباسش را پاره کرد و روی زخم مرد گذاشت .جریان خون کمتر شد .خون داشت بند می آمد. مرد دیگر تکان نمی خورد .به صورتش نگاه کرد .دهان مرد باز مانده بود .بی اختیار دستش روی پارچه شل شد .جریان خون تغییر نکرد .دو نفر بالای سرش رسیدند .اولی گفت : این چطوره ؟
دومی گفت :انگار تموم کرده .علی از جا بلند شد .دستهای خونی اش را از هم باز کرد.رضا هم با دستهای خونی از سمتی دیگر می آمد .به هم رسیدند. رضا گفت : هواپیما بود ؟
علی گفت:آره .
هر دو به گودالی نگاه کردند که چند قدم جلوتر از ماشین آنها در زمین دهان باز کرده بود .علی گفت: بمب بود یا راکت ؟رضا گفت: می بینی که ،حتم بمب بوده است .راکت چنین چیزی درست نمی کنه. علی آهی کشید و گفت : چهار پنج قدمی ما افتاد ،ولی ما طوری نشدیم .علی یک باره چیزی به ذهنش رسید گفت : ولی عباس ،عباس چی شد؟و بعد هردو هراسان به سوی ماشین دویدند .کاپوت ماشین روبه عقب تا زده بود و شیشه جلو خرد شده و روی صندلی ها ریخته بود .در سمت راننده باز مانده و هیچ اثری از عباس دیده نمی شد .به اطراف نگاه کردند .رضا فریاد کشید :
- عباس ...عباس آقا .
جوابی نیامد .باز به اطراف نگاه کردند .هر دو فریاد کشیدند و عباس را صدا زدند .جوابی نیامد ،تنها ناله ضعیفی از پشت تپه بزرگی از خاک به گوش رسید، به آن سو دویدند .پشت خاکها عباس زانو بغل گرفته، مچاله شده بود .مثل بچه ها گریه می کرد .صورتش خیس خیس شده بود . رضا گفت: اینجایی عباس آقا ؟ترسیدیم طوری شده باشد .
عباس میلرزید و گریه می کرد .علی گفت : حالا چرا گریه می کنی ؟وعباس پاسخش را باز با گریه داد .رضا گفت : ترسیده .
علی گفت: نترس عباس آقا به خیر گذشت .
و بعد جلو رفت و بازوی عباس را گرفت تا از زمین بلندش کند .اما عباس ناله ای زد و دستش را کشید .چشمهای عباس وحشت زده به بازویش دوخته شد که دست خونین علی رویش جا انداخته بود .علی شرمنده به بازوی عباس نگاه کرد و به دست خودش .رضا قدمی جلوتر گذاشت و گفت :بلند شو عباس خوبیت نداره . آن وقت بود که عباس با صدایی لرزان به حرف آمد . من زن وبچه دارم ...سه تا بچه دارم ...اگه ..اگه می مردم ....من می تر سم آقا .رضا گفت: نترس خدا بزرگه تا خدا نخاد طوری نمی شه .
علی رفت و دستهایش را با آبی که توی ماشین بود شست.بعد آب آوردو عباس به صورتش زد .بلندش کردند .پاهایش می لرزید .توان راه رفتن نداشت .دو طرفش را گرفتند و به سمت آنهایی رفتند که مجرحهارا با خود می بردند .
نزدیک شده بودند ،تا مهران چیزی نمانده بود .دو طرف جاده پر بود از بوته های گل زرد سرخ وسفید.عباس پشت فرمان ماشین به جلونگاه می کرد و علی محو اطراف جاده شده بود .عباس گفت :یادش بخیر دفعه قبل که اومدیم مهران ،خدا رحمت کند علی آقای ماهانی رو از خوشحالی داشت پر در
می آورد . علی خندید .عباس که ساکت شد .علی دوباره به جاده نگاه کرد به گلها که مثل شیشه می درخشیدند و به آسمانی که از همیشه آبی تر بود .
عباس گفت دلم برای بچه های مخابرات تنگ شده علی دوباره چهره خندانش را به او گرداند وگفت: بچه های مخابرات هم زیاد سراغتو می گیرن .عباس همان طور روبه جاده گفت : اگه دلم پیش شما نبود ،هیچ وقت از مخابرات در نمی اومدم. علی خندید وگفت: دل به دل راه داره .
عباس هم خندید و ساکت شد ،گذاشت تا علی همچنان محو اطرافش بشه .
کمی بعد به رود خانه ای رسیدند. پیاده شدند و کنار آب رفتند برای آب تنی .
لباسهایشان را در آوردند و بعد علی پا توی آب گذاشت و مشتی از آب برداشت و جلو دماغش گرفت و بو کرد . عباس پشت سرش بود جلو آمد و گفت : بوی ماهیه، تو این فصل زیاد می یان رو آب ؛آب بو میگیره. علی آرام جلو رفت بعد یکباره نشست و سروتنش را زیر آب برد. دقیقه ای زیر آب ماند و دوباره بلند شد . چند کبوتر سفید روی آسمان می چرخیدند .ماهانی برایش دست تکان داد و او خندید .عباس گفت :آقا ما شاالله ..امروز حسابی سر حالید و یک بار دیگر زیر آب رفت. وقتی که بیرون آمد آرام راه ساحل را در پیش گرفت و از رود خانه بیرون رفت .عباس هنوز توی آب بود. علی به طرف ماشین رفت و و ساکش را باز کرد و لباس های نو را پوشید و موهایش را به دقت شانه کرد و بعد سوار شدند و راه افتادند .
از منطقه کوهستانی رد می شدند کمی بعد جاده شلوغ شد .کامیونها ،وانتها و آمبولانس ها می رفتند و می آمدند .بعد از آن به عقبه رسیدند از دور صدای انفجار می آمد. علی به عباس گفت : دعا کن عباس ، برای بچه ها دعا کن. از دیشب تا حالا در گیرن .عباس گفت :کجا بریم؟ علی جواب داد: خط و راه افتادند. جلوی راهشان گلوله های توپ منفجر می شد. آتش دشمن سنگین بود .ماشین را رها کردند و پیاده راه افتادند. افتان و خیزان پشت خاکریز سنگر گرفتند .خودی ها از خاکریز ردشده بودند. علی گفت : من باید برم جلو ببینم وضع چطوره ،تو همین جا بمون عباس آقا . عباس جواب داد :نه آقا من هم می یام ،نمی زارم تنها بری. علی دست روی سینه عباس گذاشت و با لحنی محکم گفت :. نه عباس امروز نه .لحن عباس اما محکم تر بود.اوگفت:
اتفاقا همین امروز می خوام حتما با شما باشم .علی دستش را انداخت وگفت: هر جور میلته و به راه افتاد .عباس هم پشت سرش . علی انگار انفجار ها را نمی دید و عباس هراس زده بعد از هر انفجار بلند می شد و پشت سر او
می دوید. گلوله ای در چند قدمی شان منفجر شد. علی آه کوتاهی کشید و روی زمین افتاد .عباس که خیز رفته بود بلند شد و سرا سیمه خودش را روی علی انداخت .از زیر چشم علی خون بیرون می اومد .عباس به بدن اودست کشید. هراس زده خم شد ،علی را به دوش گرفت و به طرف عقبه به راه افتاد.
عباس گفت: دیدید گفتم مواظب باشید آقا و امدادگر باند را دور رانش پیچید و با لهجه اصفهانی گفت :الحمدالله خطری نداره خون ریزی زیاد بوده بد نیست یه کمپوتی چیزی بخورید. زخم کوچکش را با باند کوچکی بسته بودند .چشمهایش قرمز و براق بود و حلقه ای از اشک تا لب مژه هایش آمده بود و هر لحظه ممکن بود که روی گونه هایش سرازیر شود. امداد گر باند را گره زد وگفت: اجرتون با امام حسین و رفت .عباس دستی به شانه علی کشید وگفت
:چیزی نیست ،زود خوب می شین انشاءالله.
علی همچنان ساکت به نقطه ای خیره شده بود .عباس کمک کرد که شلوار تازه ای که برایش آورده بود بپوشد و بعد گفت : من می روم یک کمپوت پیدا کنم و از سوله بیرو رفت. علی پلکهایش را روی هم گذاشت.وقتی دوباره
چشم هایش را باز کرد، ماهانی با لای سرش بود .به علی گفت: اجرت با امام حسین شیر مرد .علی آرام دهانش را باز کرد ونالید.
ماهانی نگاهش را به علی دوخته بود.
علی گفت: هنوز هم نه؟ماهانی لبخند زد و دست روی شانه اش گذاشت وگفت:
از اینجا به بعد انتخاب با خودته ،اگه بخوای آره اگه بخوای نه.
علی آب دهانش را قورت داد و گفت : چطور باید بخوام؟
ماهانی گفت: به این که هست رضایت نده ،بلند شو . علی یکباره از روی تخت بلند شد و راه افتاد .جلوی در سوله ،عباس با یک کمپوت مقابلش سبز شد وگفت: راه افتادین آقا ؟علی گفت: آره.عباس گفت: کجا؟ علی گفت: خط.
علی ،عباس را کنار زد و لنگ لنگان از سوله دور شد .عباس سراسیمه دنبالش رفت ودادزد: مگه نشنیدین چی گفت ؟باید استراحت کنین .
علی بی آنکه چیزی بگوید با قدم های محکم جلو رفت .عباس به کمپوت توی دستش نگاه کرد و داد زد : صبر کنید با هم بریم .با هم رفتند .با همان وانتی که باآن برگشته بودند .همان راه قبل را رفتند. از کنار خاکریز اول هم با ماشین رد شدند. بعد از آن پیاده افتان و خیزان جلو رفتند. علی با چشمهایی که به شدت می درخشید می خندید و جلو می رفت .جنازه های عراقی ها روی زمین افتاده بود .پیکرهای خودی هم .جلورفتن لحظه به لحظه برایشان مشکل تر می شد .عده ای از رو به رو برمی گشتند .خمیده و با عجله با زخمی هایی که به دوش داشتند و یا روی زمین می کشیدند .قارچهای دود و گرد و خاک ،لحظه به لحظه از پی هر انفجار از زمین بیرون می زد. به سنگلاخی رسیدند که پستی و بلندی زیادی داشت. کنار یک بلندی علی روی زمین نشست .عباس هم کنار او پناه گرفت. علی از جیب پیراهنش قر آن کوچکی را بیرون آورد و باز کرد . گفت : مال ماهانی خدا بیامرزه ،روز آخر داد به من . عباس گفت :خدا رحمتش کنه . صدای انفجار میان صدایشان نشست .هر دو خم شدند .علی در پناه بلندی چند آیه از قرآن خواند و بعد آن را بست و به عباس داد :مال تو عباس آقا ،خوب ازش مراقبت کن . تا عباس بخواهد چیزی بگوید ،او آرام بلند شد و به راه افتاد .عباس حیرت زده نگاهش کرد چند گلوله اطراف شان منفجر شد .عباس قرآن را در مشتش فشرد .بعد بلند شد و به طرف علی دوید .به او که رسید از پشت، دست روی شانه اش گذاشت و گفت : این طور جلو نرید آقا .علی به سوی او برگشت .صورتش مثل نقره سفید شده بود .نگاهی مهربان به عباس انداخت و گفت : خدا حافظ عباس آقا و آن وقت عباس متوجه لکه قرمز رنگی شد که میان سینه علی روییده بود .شتاب زده بازویش را گرفت .علی سست شد و خودش را در آغوش او انداخت .عباس وحشت زده به چشمهای بسته علی نگاه کرد .ضجه ای کشید و به زانو روی زمین افتاد .علی در آغوشش بود و قرآن کوچک اومیان مشتش .عباس ناله می کرد و خدااز با لا به آنها دو آنها چشم دوخته بود.



![]()




