


پدرودوستان شهید
حمید رضا شاه آبادی:
مو های سفید درویش روی شانه هایش ریخته بود و ریش بلندش تا آستانه سینه اش می رسید .چشمان نافذش را زیر ابروهای پر پشت و جو گندمی به مرد دوخته بود. گویی ترکیدن بغض او را انتظار می کشید بغض مرد به هق هقی شکست و شانه های لاغرش به لرزه افتاد .کمی دورتر هم صدای هق هق بلند بود و صدای قرآن که برمزاری تلاوت می شد. درویش بر تل خاکی نشسته بود و مرد به قدر یک گام پایین پای او .درویش دم فرو داد و بیرون آورد : امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
مرد اشک از چشمهاباکف دست سترد و رو به درویش گفت :آواره ام درویش ،خسته ام ،بی خانمانم ،زمینم را گرفته اند ،باغم را گرفته اند ،به زور با تفنگ آواره ام کرده اند. قوام شیرازی آواره ام کرد .حالا کپر نشینم ،از مال دنیا هیچ ندارم ،تنهام درویش ،تنها.

و دوباره شانه ها به هق هقی بلند لرزیدند .باد زوزه کشان قبرها را دور می زد و میان کلمات مرد می لرزید .درویش گفت:
یا غیاث من لاغیاث له
هق هق مرد فرو نشست .صدای گریه از مزار آن سو بلند بود.
مردگفت: همه حاجتم اینه که بچه هام موندنی بشن ،اجل از بچه هام دور بشه ،از دوست محمد از علی ،علی که ناخوشه .
درویش گفت:از ته دل بخواه ،حاجتت روا می شه ،دل بده مرد ،دل بده.اسمت چی بود؟مردگفت: غلام .
هق هق مرد دوباره با لا گرفت .درویش دست برشانه اش گذاشت وگفت: امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء
صورت استخوانی و آفتاب سوخته مرد خیس شده بود .موهای آشفته سیا هش با هر وزش باد تکان می خورد .درویش از جا کنده شد .دست به زیر بغل مرد انداخت و از جا بلندش کرد وگفت: بلند شو غلام ،نذر کن روزه بگیری ،حاجتت رواست ،اگر خدا بخواهد.
و بعد با سر آستین چشمهای مرد را پاک کرد .
غلام نگاه پرسنده اش را به درویش دوخت ،اما پیش از آنکه کلامی بگوید ،درویش دست برسینه اش گذاشت. گفتم: برو، برو غلام ،چیزی نگو .
مرد پشت به درویش کرد و قدم برداشت .باد زودتر به پشتش می خورد و به پایین تپه سرازیرش می کرد. چند گام که رفت ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد .درویش پشت به او ایستاد ه بر تلی از خاک دستهایش را به حالت دعا به آسمان بلند کرده بود .مرد به درویش خیره شده بود. بی اختیار پلکهایش را بست و پشت به درویش دوباره به راه افتاد .باد شدید تر از قبل به پایین هلش داد. در هر قدم پاهایش در خاک فرو می رفت .چند قدم دورتر از تابوت ،زنی افتان و خیزان به سر و رویش می کوفت و پشت سر مرده می آمد. زوزه باد ناله های زن را در هم می پیچید.
باد غلام را به پایین هل می داد .غلام کنار تابوت رسید چهار سیاه وردی نامفهوم رازمزمه می کردند و با مشقت با لا می کشیدند چند قدم بعد به زن رسید که زانو به زمین زده بود و خاک برسر و صورت می پاشید .از زن که گذشت به یاد کپرش افتاد .نکند باد گپر را از جا بکند .قدم هایش را تند تر کرد .پایین شیب باد هم آرام گرفت .یک بار دیگر به پشت سرش نگاه کرد .برگشت و راهی ده شد .
در آستانه ده از میان حلقه بچه هایی که پر سر وصدا بازی می کردند گذشت .به جمع پیرمرد هایی که در سینه آفتاب نشسته بودند .سلام داد وبه گپرخودش رسید .زنش حلیمهبا کوزه آب از کپر بیرو آمده بود ،مردی را که لبخند زد و گفت :الحمدولله حالش بهتره .

واما حضور پرافتخار علی در دوران دفاع مقدس:
رضا ایرانمنش تکیه بردیواره سنگر فرماندهی نگاهش را به دور دست دوخته بود .گویی انتظار کسی را می کشید که باید از دور ها می آمد .عینک پهن دودی نیمی از صورتش را می پوشاند و ریش نرم و کم پشتی روی صورتش جا گرفته بود .چشمهایش که خسته شد،نگاهش را به زمین انداخت .
می خواست داخل سنگر برود که عباس با قد کوتاه و هیکل خپلش از راه رسید .قوطی کمپوتی را که توی دستش بود به دهان برد و قدری از آن را سر کشید و رو به رضا گفت :
برویم آقا ؟
رضا گفت :نه
عباس با لحنی آکنده از خرسندی گفت :
پس بمانم .
رضا گفت:انگار بهت بد نمی گذره .
عباس با خنده گفت :
بچه های تدارکات اینجا خیلی آقان .
رضا سری تکان داد و پتوی جلوی سنگر را کنار زد و داخل شد .
رضا که وارد شد ،حاج قاسم سرش را از روی نقشه بلند کرد و گفت:
خوب چی شده ؟
رضا گفت: نمی دونم وا لا، بد قول نبود ،می تر سم طوری شده باشه .
حاج قاسم دوباره سرش را روی نقشه انداخت و با کف دست چپ دوباره روی زمین کوبید ،رضا رفت و کنار حاجی نشست .حاجی سر با لا آورد و به او نگاه کردوگفت:
آقا رضا چند وقت جبهه ای ؟
رضا آرام و سربه زیر جواب داد.
ده ماه .
حاج قاسم گفت: تو این ده ماه لابد فهمیدی که توی جبهه همه کارا خدایی
می گذره .
رضا سر بلند کرد و نگاه پرسش گرش را برای لحظه ای به حاجی دوخت .
حاجی با همان لحن قبل ادامه داد .
یعنی اینجا من و امثال من کاره ای نیستیم .امور با نظر دیگری میگذره ،میفهمی چی می گم ؟رضا سربه زیر به جلو پایش خیره شده بود و حرف
نمی زد .حاج قاسم ادامه داد :
می خوام یک کلوم برات نتیجه بگیرم که اگه نیومده ،کار خداست
این بار رضا صدایش را با لا تر برد و گفت :
خدا شاهده حاجی من واسه بهتر شدن کار می گم ،و ا لا خودت می دانی که هیچ وقت از زیر کار در نرفتم.

خوب اون از من بهتره بچه ها قبولش دارن .خدایی نمی شه که وقتی اون هست من مسئول باشم. حاجی با لحنی تند تر گفت :
مگه الان معاون تو نیست .
ایرنمنش گفت: چرا ،هست.
حاج قاسم گفت: خوب بیشتر کار بده دستش ،بیارش تو خط .اما مسئولیت با خودت .تو مسئولی و اون معاون.
رضا خودش را عقب تر کشید تا صورت حاج قاسم را بهتر ببیند.
رضا گفت: همین الان هم سوار کاراست، حاجی ،وضع بچه ها را بهتر از من میدونه .تو ارتش دوره دیده ،وارده ،برات گفتم که بسیجی راه افتاده اومده جبهه اول کار فرستادنش ارتش،کلی دوندگی کردیم تاآوردیمش پیش خودمون.به هر حال از ما گفتن بود .شاید هم به قول شما خواست خدا چیزدیگه است اما همین قدر مطمئنم که اگه شما می دیدیش نظرت عوض
می شد .
حاجی گفت :حالا که نیومده توهم پاشو برو دنبال کارت.
رضا از جا بلند شدو گفت :
هر چی شما صلاح بدونین حاجی.
حاجی روی زمین نیم خیز شد .با رضا دست داد و دوباره سر جایش نشست.
رضا هنوز قدمی نگذاشته بود که صدای توقف یک ماشین جلوی سنگر به گوش رسید .چشمهای رضا درخشید .
خودشه حاجی .
حاجی به رضا نگاه کرد وبه در سنگر ،رضا فوری بیرون رفت .رضا جلو رفت و دست روی شانهای او گذاشت وگفت: هیچ معلوم هست کجایی علی آقا؟
چهره اش عرق کرده بود و موهای مجعد سیاهش در نور خورشید برق می زد .با هم دست دادند و رضا به بازوی علی کوبید و گفت : حاجی منتظرته ،دیگه نا مید شده بودم .
علی گفت: شرمنده !
با هم داخل سنگر شدند حاجی سر بلند کرد .رضا از جلو در کنار رفت و آن وقت علی داخل شد .سلام کرد .حاج قاسم جوابش را داد و از جا بلند شد .رضا جلو آمد و به حاج قاسم گفت :تسمه پروانه پاره کرده بود. گفتم که
بد قول نیست .علی پاهای بی جورابش را از پوتین بیرون آورد و جلو آمد با حاج قاسم دست داد و حاجی با نگاهی به سرتا پای اوگفت :همینه اون پهلوون شیر افکنی که می گفتی ؟رضا گفت :خود خودش ؛علی حاجبی، گل سر سبد بچه های مخابرات .
حاج قاسم دوباره نگاهی به علی انداخت و گفت : خوب علی آقا تعریف کن ببینیم .علی گفت: چی بگم وا لا، رضا گفت امروز خدمت برسیم ،حالا نمی دونم برای چی. حاج قاسم نگاهی به رضا انداخت و بعد دوباره رو به علی کرد وگفت : بچه کجایی علی آقا ؟
علی گفت: رودان،دورو بر بندر عباس .
حاج قاسم گفت: چند وقت جبهه ای ؟
علی گفت: پنج ماهی می شه که پیش بچه های ثارالله هستم، قبلش هم یک مدت تو ارتش بودم .حاجی بلافاصله پرسید : اونجا چی کار می کردی ؟
علی گفت: مخابرات زرهی . رضا یک دفعه میان حرفشان پرید و گفت :
بی سیم تانک های غنیمتی رمضان رو علی آقا روبه راه کرد ،تو کارش خیلی وارده .
حاج قاسم نفس عمیقی کشید و گفت : این آقا رضا چند وقت پاشو کرده تویه کفش و می گه که علی حاجبی واسه فرماندهی مخابرات از من لایق تره ،خلاصه حرفش اینه که تو بشی فرمانده اون بشه معاون تو .

علی با دهان باز و نگاهی بهت زده چند لحظه ای به حاجی نگاه کرد و گفت : من،...نمی فهمم...یعنی چه ؟!حاج قاسم فوری جواب داد :گفتم این آقا رضا
می گه توبشی فرمانده اون بشه معاون .
علی با همان بهت پرسید :آخه چرا ؟حاجی گفت: دیگه چرا شواز خودش بپرس .به هر حال من حرفی ندارم حالا خودتون هر طور که فکر می کنید بهتره ،همون طور عمل کنید.
علی گفت :ولی حاج آقا ...
صحبتش را یک تازه وارد به سنگر نیمه تمام گذاشت .بسیجی گفت :حاجی
حاجی جواب داد:بفر ما. بسیجی قدمی جلو آمد و گفت : حاجی .حاجی سرش را با لا گرفت و گفت :بگو آقا مجید ،خیر باشه .بسیجی با صدای گرفته جواب داد :حاجی...حسین...
حاج قاسم گفت: حسین، کدوم حسین ؟
بسیجی گفت: حسین غفاری.
حاجی نیم خیز شد و گفت : حسین غفاری چی شده ؟
بسیجی گفت: تو ماشینه.
حاجی گفت: خوب بگو بیاد تو.
بسیجی گفت :عقب...عقب...تو وانت حاجی و بقیه از سنگر خارج شدند نگاه جستجو گر حاج قاسم به تویوتایی که دورتر از سنگر اونزدیک منبع آب ایستاده بود و چند نفر دورش جمع شده بودند ،گره خورد .
قدم هایش را تند کرد آنهایی که دور ماشین ایستاده بودند برگشتند و به حاج قاسم سلام کردند .از میانشان یکی جلو آمد و رو به حاجی گفت : بچه های گشت پیداش کردن.
حاجی جلوتر رفت .عقب تویوتا، از زیر یک پتو خاکستری اندام یک انسان به چشم می آمد. حاجی دست جلوبرد تا پتورا کنار بزند .اما آن که جلوآمده بود دستش را گرفت و گفت :نه حاجی
حاجی خواست چیزی بگوید که اوپلاکی توی مشت حاجی گذاشت و گفت :
سر نداره .
حاجی پلاک را توی مشتش فشار داد و دستش را پس کشید بعد بی اختیار دست دیگرش را روی شانه علی که کنارش بود گذاشت و گفت :
اناالله انا الیه راجعون .
راه خلوت و پردست انداز .هر سه جلو نشسته بودند ؛علی ،رضا و عباس که پشت فرمان نشسته بود .عباس که گویی دنبال حرفی برای گفتن می گشت گفت: فردا هم باید بیاییم؟
رضا که حواسش جای دیگری بود گفت :چی؟
عباس گفت:گفتم فردا هم باید بیاییم ؟رضا گفت :اگه از موتوری تسمه بیارن .
عباس گفت :یعنی تو مقر به این گندگی یک تسمه پیدا نمی شه!!
رضا با لبخندی گفت :تو که بدت نمی یاد گاه گداری به اینجا سر بزنی .عباس خنده کنان گفت: ها وا لا ،اقلایک تلفن به خونه میزنم .
جا افتاده به نظر می رسید .سکوت داشت دوباره جا گیر می شد که علی نفس عمیقی کشید و روبه رضا گفت : تو میشناختیش ؟
رضا سر به سوی او گرداند و گفت کی رو ؟
علی گفت:همون...حسین..حسین غفاری رو؟
رضاکمی چهره اش را به هم کشید و گفت :نه زیاد از بچه های شناسایی بود .
این بار عباس وارد حرف شد و پرسید : جوون بود آقا ؟
رضا گفت :آره بیست وچهار پنج ساله. عباس گفت: خدا به پدرو مادرش صبر بده .رضا گفت بابا طرف زن و بچه داره .

عباس بلافاصله جواب داد : بی چاره زن وبچه اش .
رضا گفت تو جبهه اونایی که می رن از همه بهترن .کسی که ناخالصی داره اگه بمب جلو پاش بخوره زمین، باز هم می مونه. عباس گفت .تو کار خونه ما یه جوونی بود عین ید دست گل ،با صفا ،با خدا.همن اول جنگ راه افتاد طرف جبهه بعد از دو ماه به شهادت رسید .دقایقی بعد تابلو های کنار جاده نشان از نزدیک شدن آن ها به مقرشان داشت. آن موقع بود که عباس به حرف آمد
: هر جا که برویم مقر خودمون یک چیز دیگه است . همان وقت صدایی شبیه به صدای هواپیما آمد و پشت سرش صدای انفجار شدیدی که نظیرش را کمتر شنیده بودند .هم زمان ماشین تکان شدیدی خورد.برای دقیقه ای بارانی از تکه های کوچک نا معلومی روی سقف و کاپوت ماشین ریخته شد .گرد وغبار توی هوا پخش شده بود. تا به خودشان بیایند صدای ناله هایی از اطراف ماشین بلند شد .علی از ماشین پیاده شد و رضا هم.گرد وغبار آرام فرو نشست و از پس آن اول منبع آبی که سوراخ سوراخ شده بود و آب از هر سوراخش فوران می کرد دیده شد و بعد پنج شش مجروح که در اطراف آن ناله می کردند .علی به سراغ یکی که از همه نزدیک تر بود رفت اوجوانی شانزده هفده ساله بود. جوانک از درد پاهایش را به هم می مالید و دست راستش را روی زخم پهلویش فشار می داد .علی چفیه اش رااز دور گردنش باز کرد و آن را مچاله روی زخم مجروح گذاشت .بعد دست لرزان او را گرفت وروی چفیه قرار داد و گفت : فشارش بده .رضا روی مجروح دیگری خم شده بود .یکی دیگر در بیست قدمی او افتاده بود .زود خودش را به او رساند .عاقله مردی بود .خون شدیدی از با لای گردنش فوران می کرد.دستش را زیر چانه مرد برد و روی زخم گذاشت .مرد مجروح دستهایش را به دو طرف باز کرده بود و با تشنجی شدید تکان می خورد. خون بند نمی آمد. زود تکه ای از لباسش را پاره کرد و روی زخم مرد گذاشت .جریان خون کمتر شد .خون داشت بند می آمد. مرد دیگر تکان نمی خورد .به صورتش نگاه کرد .دهان مرد باز مانده بود .بی اختیار دستش روی پارچه شل شد .جریان خون تغییر نکرد .دو نفر بالای سرش رسیدند .اولی گفت : این چطوره ؟
دومی گفت :انگار تموم کرده .علی از جا بلند شد .دستهای خونی اش را از هم باز کرد.رضا هم با دستهای خونی از سمتی دیگر می آمد .به هم رسیدند. رضا گفت : هواپیما بود ؟
علی گفت:آره .
هر دو به گودالی نگاه کردند که چند قدم جلوتر از ماشین آنها در زمین دهان باز کرده بود .علی گفت: بمب بود یا راکت ؟رضا گفت: می بینی که ،حتم بمب بوده است .راکت چنین چیزی درست نمی کنه. علی آهی کشید و گفت : چهار پنج قدمی ما افتاد ،ولی ما طوری نشدیم .علی یک باره چیزی به ذهنش رسید گفت : ولی عباس ،عباس چی شد؟و بعد هردو هراسان به سوی ماشین دویدند .کاپوت ماشین روبه عقب تا زده بود و شیشه جلو خرد شده و روی صندلی ها ریخته بود .در سمت راننده باز مانده و هیچ اثری از عباس دیده نمی شد .به اطراف نگاه کردند .رضا فریاد کشید :
- عباس ...عباس آقا .
جوابی نیامد .باز به اطراف نگاه کردند .هر دو فریاد کشیدند و عباس را صدا زدند .جوابی نیامد ،تنها ناله ضعیفی از پشت تپه بزرگی از خاک به گوش رسید، به آن سو دویدند .پشت خاکها عباس زانو بغل گرفته، مچاله شده بود .مثل بچه ها گریه می کرد .صورتش خیس خیس شده بود . رضا گفت: اینجایی عباس آقا ؟ترسیدیم طوری شده باشد .
عباس میلرزید و گریه می کرد .علی گفت : حالا چرا گریه می کنی ؟وعباس پاسخش را باز با گریه داد .رضا گفت : ترسیده .
علی گفت: نترس عباس آقا به خیر گذشت .
و بعد جلو رفت و بازوی عباس را گرفت تا از زمین بلندش کند .اما عباس ناله ای زد و دستش را کشید .چشمهای عباس وحشت زده به بازویش دوخته شد که دست خونین علی رویش جا انداخته بود .علی شرمنده به بازوی عباس نگاه کرد و به دست خودش .رضا قدمی جلوتر گذاشت و گفت :بلند شو عباس خوبیت نداره . آن وقت بود که عباس با صدایی لرزان به حرف آمد . من زن وبچه دارم ...سه تا بچه دارم ...اگه ..اگه می مردم ....من می تر سم آقا .رضا گفت: نترس خدا بزرگه تا خدا نخاد طوری نمی شه .
علی رفت و دستهایش را با آبی که توی ماشین بود شست.بعد آب آوردو عباس به صورتش زد .بلندش کردند .پاهایش می لرزید .توان راه رفتن نداشت .دو طرفش را گرفتند و به سمت آنهایی رفتند که مجرحهارا با خود می بردند .
نزدیک شده بودند ،تا مهران چیزی نمانده بود .دو طرف جاده پر بود از بوته های گل زرد سرخ وسفید.عباس پشت فرمان ماشین به جلونگاه می کرد و علی محو اطراف جاده شده بود .عباس گفت :یادش بخیر دفعه قبل که اومدیم مهران ،خدا رحمت کند علی آقای ماهانی رو از خوشحالی داشت پر در
می آورد . علی خندید .عباس که ساکت شد .علی دوباره به جاده نگاه کرد به گلها که مثل شیشه می درخشیدند و به آسمانی که از همیشه آبی تر بود .
عباس گفت دلم برای بچه های مخابرات تنگ شده علی دوباره چهره خندانش را به او گرداند وگفت: بچه های مخابرات هم زیاد سراغتو می گیرن .عباس همان طور روبه جاده گفت : اگه دلم پیش شما نبود ،هیچ وقت از مخابرات در نمی اومدم. علی خندید وگفت: دل به دل راه داره .
عباس هم خندید و ساکت شد ،گذاشت تا علی همچنان محو اطرافش بشه .
کمی بعد به رود خانه ای رسیدند. پیاده شدند و کنار آب رفتند برای آب تنی .
لباسهایشان را در آوردند و بعد علی پا توی آب گذاشت و مشتی از آب برداشت و جلو دماغش گرفت و بو کرد . عباس پشت سرش بود جلو آمد و گفت : بوی ماهیه، تو این فصل زیاد می یان رو آب ؛آب بو میگیره. علی آرام جلو رفت بعد یکباره نشست و سروتنش را زیر آب برد. دقیقه ای زیر آب ماند و دوباره بلند شد . چند کبوتر سفید روی آسمان می چرخیدند .ماهانی برایش دست تکان داد و او خندید .عباس گفت :آقا ما شاالله ..امروز حسابی سر حالید و یک بار دیگر زیر آب رفت. وقتی که بیرون آمد آرام راه ساحل را در پیش گرفت و از رود خانه بیرون رفت .عباس هنوز توی آب بود. علی به طرف ماشین رفت و و ساکش را باز کرد و لباس های نو را پوشید و موهایش را به دقت شانه کرد و بعد سوار شدند و راه افتادند .
از منطقه کوهستانی رد می شدند کمی بعد جاده شلوغ شد .کامیونها ،وانتها و آمبولانس ها می رفتند و می آمدند .بعد از آن به عقبه رسیدند از دور صدای انفجار می آمد. علی به عباس گفت : دعا کن عباس ، برای بچه ها دعا کن. از دیشب تا حالا در گیرن .عباس گفت :کجا بریم؟ علی جواب داد: خط و راه افتادند. جلوی راهشان گلوله های توپ منفجر می شد. آتش دشمن سنگین بود .ماشین را رها کردند و پیاده راه افتادند. افتان و خیزان پشت خاکریز سنگر گرفتند .خودی ها از خاکریز ردشده بودند. علی گفت : من باید برم جلو ببینم وضع چطوره ،تو همین جا بمون عباس آقا . عباس جواب داد :نه آقا من هم می یام ،نمی زارم تنها بری. علی دست روی سینه عباس گذاشت و با لحنی محکم گفت :. نه عباس امروز نه .لحن عباس اما محکم تر بود.اوگفت:
اتفاقا همین امروز می خوام حتما با شما باشم .علی دستش را انداخت وگفت: هر جور میلته و به راه افتاد .عباس هم پشت سرش . علی انگار انفجار ها را نمی دید و عباس هراس زده بعد از هر انفجار بلند می شد و پشت سر او
می دوید. گلوله ای در چند قدمی شان منفجر شد. علی آه کوتاهی کشید و روی زمین افتاد .عباس که خیز رفته بود بلند شد و سرا سیمه خودش را روی علی انداخت .از زیر چشم علی خون بیرون می اومد .عباس به بدن اودست کشید. هراس زده خم شد ،علی را به دوش گرفت و به طرف عقبه به راه افتاد.
عباس گفت: دیدید گفتم مواظب باشید آقا و امدادگر باند را دور رانش پیچید و با لهجه اصفهانی گفت :الحمدالله خطری نداره خون ریزی زیاد بوده بد نیست یه کمپوتی چیزی بخورید. زخم کوچکش را با باند کوچکی بسته بودند .چشمهایش قرمز و براق بود و حلقه ای از اشک تا لب مژه هایش آمده بود و هر لحظه ممکن بود که روی گونه هایش سرازیر شود. امداد گر باند را گره زد وگفت: اجرتون با امام حسین و رفت .عباس دستی به شانه علی کشید وگفت
:چیزی نیست ،زود خوب می شین انشاءالله.
علی همچنان ساکت به نقطه ای خیره شده بود .عباس کمک کرد که شلوار تازه ای که برایش آورده بود بپوشد و بعد گفت : من می روم یک کمپوت پیدا کنم و از سوله بیرو رفت. علی پلکهایش را روی هم گذاشت.وقتی دوباره
چشم هایش را باز کرد، ماهانی با لای سرش بود .به علی گفت: اجرت با امام حسین شیر مرد .علی آرام دهانش را باز کرد ونالید.
ماهانی نگاهش را به علی دوخته بود.
علی گفت: هنوز هم نه؟ماهانی لبخند زد و دست روی شانه اش گذاشت وگفت:
از اینجا به بعد انتخاب با خودته ،اگه بخوای آره اگه بخوای نه.
علی آب دهانش را قورت داد و گفت : چطور باید بخوام؟
ماهانی گفت: به این که هست رضایت نده ،بلند شو . علی یکباره از روی تخت بلند شد و راه افتاد .جلوی در سوله ،عباس با یک کمپوت مقابلش سبز شد وگفت: راه افتادین آقا ؟علی گفت: آره.عباس گفت: کجا؟ علی گفت: خط.
علی ،عباس را کنار زد و لنگ لنگان از سوله دور شد .عباس سراسیمه دنبالش رفت ودادزد: مگه نشنیدین چی گفت ؟باید استراحت کنین .
علی بی آنکه چیزی بگوید با قدم های محکم جلو رفت .عباس به کمپوت توی دستش نگاه کرد و داد زد : صبر کنید با هم بریم .با هم رفتند .با همان وانتی که باآن برگشته بودند .همان راه قبل را رفتند. از کنار خاکریز اول هم با ماشین رد شدند. بعد از آن پیاده افتان و خیزان جلو رفتند. علی با چشمهایی که به شدت می درخشید می خندید و جلو می رفت .جنازه های عراقی ها روی زمین افتاده بود .پیکرهای خودی هم .جلورفتن لحظه به لحظه برایشان مشکل تر می شد .عده ای از رو به رو برمی گشتند .خمیده و با عجله با زخمی هایی که به دوش داشتند و یا روی زمین می کشیدند .قارچهای دود و گرد و خاک ،لحظه به لحظه از پی هر انفجار از زمین بیرون می زد. به سنگلاخی رسیدند که پستی و بلندی زیادی داشت. کنار یک بلندی علی روی زمین نشست .عباس هم کنار او پناه گرفت. علی از جیب پیراهنش قر آن کوچکی را بیرون آورد و باز کرد . گفت : مال ماهانی خدا بیامرزه ،روز آخر داد به من . عباس گفت :خدا رحمتش کنه . صدای انفجار میان صدایشان نشست .هر دو خم شدند .علی در پناه بلندی چند آیه از قرآن خواند و بعد آن را بست و به عباس داد :مال تو عباس آقا ،خوب ازش مراقبت کن . تا عباس بخواهد چیزی بگوید ،او آرام بلند شد و به راه افتاد .عباس حیرت زده نگاهش کرد چند گلوله اطراف شان منفجر شد .عباس قرآن را در مشتش فشرد .بعد بلند شد و به طرف علی دوید .به او که رسید از پشت، دست روی شانه اش گذاشت و گفت : این طور جلو نرید آقا .علی به سوی او برگشت .صورتش مثل نقره سفید شده بود .نگاهی مهربان به عباس انداخت و گفت : خدا حافظ عباس آقا و آن وقت عباس متوجه لکه قرمز رنگی شد که میان سینه علی روییده بود .شتاب زده بازویش را گرفت .علی سست شد و خودش را در آغوش او انداخت .عباس وحشت زده به چشمهای بسته علی نگاه کرد .ضجه ای کشید و به زانو روی زمین افتاد .علی در آغوشش بود و قرآن کوچک اومیان مشتش .عباس ناله می کرد و خدااز با لا به آنها دو آنها چشم دوخته بود.







